دی هم گذشت دیدی؟
چقدر زود می گذره
من هنوز نقشه ها داشتم برای با هم بودنمان
دلم میخواست زمستونا بریم بستنی بخوریم تو سرما
و بخندیم به لرزیدنمون و بدویم سمت گرما
دلم میخواست صبح ها که بیدار میشم
چشمم بیفته به تو
دلخوشی بودنت، قلبم رو گرم کنه
چشمم بیفته به چشمان بسته و خوابالودت
بخندم و خدا رو شکر کنم
برای با هم بودنی که نصیبم شده
....
...
.
گذشت و گذشت
و باز هم میگذره
چه آرزوهایی که نیومده سوختند
چه کاش هایی که به زبون نیومده پاک شدند
اگر میفهمیدم ته داستانم اینقدر تلخه
شاید هیچ وقت شروعش نمیکردم.
شاید هم یه دفتر سیاه شده از قلم و نوشته
بهتر از ورقه های سفید و خاک خورده باشه